تبليغاتX
(¯ღتانفس باقیست اینجا انتظارت میکشمღ´¯)

(¯ღتانفس باقیست اینجا انتظارت میکشمღ´¯)

*.•. ,•¤*¤•,¸. ¤ღ♥ღایستاده ام تا از کنارم بگذری و من بودنت را باور کنمღ♥ღ¤¸,•¤*¤•,¸ .•*

چشم در راهی که آخرین بار برای همیشه بدون خداحافظی در آن پای گذاشتی

و رفتی دو خته بودم

.جاده ای که آغازش من بودم و پایانش خورشید ارغوانی رنگ

جاده ایکه خط وسط آن جای پای طلایی رنگ تو بود

امروز به آن جاده مینگرم دیروز به یادم می آید

راه سوم !!!

.دیروزی که زمزمه کوچ سردادی

و من این رفتنت را هرگز فراموش نخواهم کرد

 چرا که مرا تنها در میان غم ها و تاریکی ها رها کردی و رفتی

راستی یادت هست چگونه رفتی؟!؟

چرارفتی؟!؟!مگر من چه کرده بودم؟!؟!

آن روز که من در طلب یک لقمه نان از سفره ی عشقت بیتاب به خانه ات روی آورده بودم

چرا که تورا بسیار سخاوتمند در عشق و بی همتا درآن میدیدم

ولی افسوس که در به رویم نگشودی.

خدایا مگر من چه کرده ام که اینگونه از دست او دنیای دردم؟!؟

من که همیشه طلوع را در کوی تو خیر مقدم میگفتم

 غروب را هم در کوی تو بدرقه میکردم.

من که شهره ی شهر شدم

 ولی تو حتی روی مرا هم ندیدی

 من که با هر ناز تو خودم را نیازمند تر می دیدم

من که زندگی را با تو میخواستم

فقط با تو پس چرا رفتی؟!؟!چرا

چرا اینگونه بی رحمانه رفتی؟!؟!

تو رفتی و ناراحتی پیش از آن باشد که چرا رفتی

 از آن است که چرا آنگونه بی خبر رفتی؟!؟

چرا آنگونه سردوغریب و رویایی رفتی؟!؟!

توروبه غروب

ومن روبه تو

تو  پشت  به  من

ومن پشت به آرزوهای با تو بودن

تو می رفتی و دل مرا میکشیدی

من دست به دامان توبودم

وتودست به سوی خورشید بودی

خورشیدی که رو به غروب بود مثل تو که رو به رفتن و غروب بودی

ناگهان از دستم رها شدی و رفتی

و آن گاه

چه ناگهان و بی رحمانه جداشدیم

تو از من و من از یک دنیا امید

من اشک می ریختم که تو برگردی

 اما تو میخندیدی به من که برگردم..........

من میسوختم و تو میسوزاندی

من پریشان پرازدرد

تو خندان وخون سرد بودی و میرفتی

صدایت هنگام رفتن یادم هست

صدایت خندان بود

سینه ات مالامال از غرور بود

قلبت از سنگ و آواز خوان و شادان می رفتی

ومن اما زانو زده تسلیم عشق شدم

سرنوشت را باختم

به همین راحتی

دستهایم را از تو بازستاندم

دیده به جاده ای دوخته بودم که به رو خورشید میرفت

آغازش من و چشمان گریان من

وپایانش تو بودی با آن دل بی رحمت

تو رفتی آن قدر که در انتهای این جاده همراه با خورشید غروب کردی

ومن همراه باتو

و دل من هم برای همیشه غروب کرد

برای همیشه سرد و بی احساس شدم

نمیدانم همه است میگویند یا دروغ

اما همه میگویند تو دیگر باز نمی گردی

میگویند تو بی رحمی کردی

مهم نیست مهم دل من است که میداند همه دروغ میگویند

همه

پس برگرد سعید من

برگرد

و به همه بفهمان که حرفشان دروغی بیش نبود

 

 

27اسفند یادت هست

ساعت 3:47 دقیقه بود که برای اولین بار باتو آشنا شدم

باتو که بودم همه چیز زیبا بود

چقدراین زیبایی کوتاه بود و لذت بخش

اولین جدایی را یادت می آید

اولین آشتی را به یاد می آوری

 آن هم ساعت 3:45دقیقه بعداز ظهر یک روز بهاری بود

روز تولدت را به یاد داری

برایت هدیه ای فرستادم ولی هرگز نفهمیدم که به دستت رسید یا نه

وامروز فرارسید سالگرد آشنایی من و تو

روزی که سرنوشت یک ساله ی من رقم خورد

نه یک سال بلکه یک عمر

چون هرگز نمیتوانم فراموشت کنم

شاید به همه بگویم که فراموشت کردم و دیگر برایم مهم نیستی

ولی بدان تهه قلبم همیشه منتظر برگشتت هستم

لحظه شماری میکنم

حتی اگر قرار باشد یک دقیقه برگردی

یک دقیقه

آن هم در یک بعد از ظهر بهاری

-

 

Image hosting by TinyPicواین غم انگیز ترینImage hosting by TinyPic

 و به نظر من زیباترین آپ این وبلاگ در سالگرد من و اوست

به امید آن روز که شادترین آپ این وبلاگ خبربازگشت او باشد

یاحق

 عشق

 

Image hosting by TinyPicسالگردمون مبارکImage hosting by TinyPic

کاش که هیچ وقت ۲۷اسفند توی تقویم وجود نداشت

 

+نوشته شده در 86/12/27ساعت3:19توسط •* (`'•.¸ღدریاوسعیدعشق بازگشتهღ¸.• '´)*• | |